آگهی در سایت
 خاطرات خنده دار

خنده پیکس|سایتی برای پیامک ها

جوک،اس ام اس،تصاویر طنز،

یادمه7-8سالم بود که خواهر اولیم ازدواج کرد...شوهرشم داداش همسایمون بود...همسایمونم دوتا دخترداشت یکیشون هم سن خودم بود یکیشون دوسال کوچیکتر(الان خانومانی شدن واس خودشون)...باراولی که به خواهرم گفتن زندایی داغ کردماااا...نمیدونمم چرا...یه گوشه گیرشون انداختم...یقه بزرگه روگرفتم...میدونستم اینو بزنم اون یکی نزده میمیره...
خلاصه یقشوگرفتم ولحنمو لاتی کردم...
من_نشنفم یه باردیگه به ابجی من بگی زنداییا...
بزرگه_باصدای اروم...باااشششه...
من_باصدای بلندتر...نشنفتممممم؟
اقا کوچیکه کناردیوارغش کرد...
این روند ادامه داشت تا اینکه با برخورد داییشون همراه شد ومنم دورادور دیگه بیخیالش شدم...
چن وخ پیش خونشون بودم اینام اومدن...
کوچیکه_زنــــدایـــــــی ...سریال همسایه هارو میبینی؟؟؟
بعدم دوتایی یه نگا به من کردن وشروع کردن کرکر خندیدن...
یه چشم غره بهشون رفتم...
کوچیکه_فک کردی بازم ازت میترسیم؟؟؟
یه نگاه کلی به جفتشون کردم...باپوزخند...
من_شمااااا؟؟؟؟
بزرگه_ایشششش
من_در هیبت یک شاخخخخ...آجی من رفتم...داشتم میرفتم پام گیرکردبه فرش نزدیک بود بامغز برم توزمین...
شاخم شکست...آبرومم رفت (ツ)

مطالب مرتبط ...

نظرات

نام : (الزامی)
ایمیل : (الزامی) (بدون انتشار)
سایت یا وبلاگ : (اختیاری)
شکلک :
(: (; /:D :angry: :lol: :wub: :rolleyes: :unsure: :wacko: B) :o :ph34r: :blink: :mellow: ):
:) :( ;) :D -) :X :? :P :* =(( :O @};- :B G) :S


تصویر امنیتی : در حال لود... تازه سازی
(الزامی)
© تمام حقوق این سایت متعلق به خنده پیکس|سایتی برای پیامک ها می باشد. ( طراحی و کدنویسی توسط تیم طراحی نصربلاگ ) | قدرت گرفته از : نصربلاگ